Skip to content


یادواره ی یک آزاد مرد، دکتر علی شریعتی

روز گذشته سالروز شهادت دکتر علی شریعتی آزادمرد روشنفکر بود. کسی که در کنار مردان بزرگانی چون چمران، چگوارا، امام خمینی، کاسترو، همت، سالوادور آلنده، باکری، شیخ بهایی، پابلو نرودا و ده ها نفر انسان بزرگ دیگر آنچنان بُتی را در زندگی من ساخته بود که تمام جنبه های زندگی ام را تحت الشعاع قرار میداد. با خود اندیشیدم که در سالروز شهادت کسی که شاید بتوانم به جرات بگویم نوشتن را از او آموختم، حتی در شرایط و مشکلات کنونی دور از انصاف و خالی از لطف است که چیزی ننویسم ولی هرچه با خودم کلنجار رفتم که چه بنویسم که در شان چنین بزرگی باشد چیزی نیافتم و دستم خالی ماند. در نهایت دیدم که بیانی شیوا تر از بیان خود او و کلامی رساتر از کلام خود او و قلمی بهتر از قلم خود او نمیابم. در اینجا آخرین نامه ی دکتر علی شریعتی به پسرش احسان را می آورم. چند بخش از این نامه با شرایط کنونی کشور و اوضاع و احوال من و دوستانم بیشتر نزدیک است که آن بخش ها را به گونه ای متمایز می کنم.

دکتر علی شریعتی

متن نامه:
احسان عزیز!
لابد تعجب میکنی که من از بلژیک دارم برایت نامه مینویسم!
از کارهای خدا چه دیده ای؟زندگی من سراسر معجزه لطف خداوندمان است و گاه فکر میکنم که اگر این کرامات را روزی بنویسم خواندنی خواهند شد.
نمی دانم که در طرح خدای بزرگ چه نقش و چه سرنوشتی دارم ؟ ولی اینقدرها مطمئنم که بی هیچ نیست و گرنه باید بارها رفته بودم و تا حال هفت کفن پوسانده بودم.چنان که در نامه کذائی برایت نوشته بودم،زندگی من مجموعا عبارت است از چندین برنامه پنج ساله.همیشه کاری را شروع می کرده ام و به اوج می رساندم و آخر پنج سال در هم می ریخته،هر بار از سر! از اول نوجوانی تا ۲۸ مرداد۳۲ و سقوط دکتر مصدق و آغاز دیکتاتوری،پنج سال.از این دوره تا تشکیل نهضت مقاومت ملی مخفی که از ۱۳۳۷ به هم خورد و دستگیر شدیم،پنج سال.از ۳۸ تا ۴۳ ، در اروپا پنج سال. از ۴۳ تا ۴۸ دوره خاص آوارگی و زندان و مقدمه چینی و زمینه سازی دانشکده پنج سال،دوره کنفرانس های دانشگاهها و ارشاد پنج سال، تا ۵۱.پس از آن زندان و خانه نشینی و خفقان پنج سال. و اکنون پنج سال دیگر را به امید خدا آغاز می کنم تا چه بخواهد و چه شود؟ شکر خدا که این همه شکست های منظم و متناوب را خورده ام و ککم نگزیده است، عجب پوست کلفتی!روانشناسان می گویند،هر نسلی بیش از یک شکست را تحمل نمی تواند کرد و من خود را برای ششمین یا هفتمین شکست،دارم آماده می کنم.شکست یا پیروزی چه فرقی میکند.برای سیاستمداران و ورزشکاران و کسبه است که این دو کلمه متضادند.
برای ما انچه مهم است انجام وظیفه انسانی،تعقیب راه خدائی است.اگر پیروز شدیم دعامان اینکه از ستم و حقکشی و غرور در امان مانیم.اگر شکست خوردیم ،از تبهکاری و ذلت مصون باشیم و شهادت ارزانی مان باد! زندگی را چون سوسمار در سوراخ خزیدن و مشغول سعادت خانوادگی بودن بد است. تلاش در جستجوی حقیقت و کسب آزادی و فلاح انسان،نفس زندگی و عین سعادت است و خدا را شکر که من اگرچه نه شوی خوبی و نه پدر خوبی بودم،ساعتی از عمر را سر در آخور خویش نداشتم و جز در تب و تاب ایمان و مردم نزیستم.
تنها نگرانی ام اینست که دستگاه برای بچه ها و پدر بزرگ مریض ناراحتی ایجاد کند. به هر حال هر چه پیش آید در راه خدا حساب میکنم و بر نمی گردم. می ترسم بپرسم،نکند خبر بدی بشنوم و ضعیف شوم، اینجا یکی از همان جاهائی است که نفهمیدن بهتر است. آدمی در راهی که پیش میگیرد باید همچون کرگدن تنها سفر کند و سر پیش اندازد و شش دانگ حواسش در رفتن و بر راه رفتن باشد و از آوازها نهراسد . چشمش بر روی هر پدیده ای کور و گوشش در قبال هر شنیده ای کر باشد.((فاقم وجهک للدین حنیفا!))برای ما که سراپا از عاطفه ساخته شده و سرشته شده ایم این کار ریاضت بسیار میخواهد و ایمان و تعصب شدید.
خدا ارزانی دارد.
من فعلا به بلژیک آمده ام به دو دلیل،یکی اینکه ویزا نمی خواست و دیگر اینکه از خط سیر عمومی پرت بود و دور از چشم،به همین دلیل نتوانستم برای آمریکا هم ویزا بگیرم.تو فکر کن و با منصور و ابراهیم آقا مشورت کن،ببین چه راهی است که من بتوانم که از اینجا ویزای آمریکا بگیرم.آیا دیدار فرزند و مثلا سرپرستی!به درد نمی خورد؟تا نامه بعدیم خداحافظ. این نامه را جوری،غیر مستقیم به مامان خبر بده.
قربانت علی
تاریخ تحریر نامه ،چند روز آخر اردیبهشت ۱۳۵۶

من نیز عرض را کوتاه میدارم و به همین مختصر بسنده میکنم که شریعتی از دید من روشنفکری دیندار و متفکری ملی و مذهبی بود. به امید روزی که به جای نام شریعتی افکارش را بشناسیم. به این شعر ختم میکنم.

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد …
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت …
ولی بسیار مشتاقم …
که از خاک گلویم سوتکی سازد …
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش …
و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد ….
و خواب خفتگان خفته را آشفتهو آشفته تر سازد …
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را…

به اشتراک بگذارید:
  • Digg
  • FriendFeed
  • Twitter
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Identi.ca
  • Mixx
  • Yahoo! Buzz

ارسال شده در: عمومی. برچسب ها: , , , .

2 نظر

از ادامه ي بحث مطلع شويد و خوراک RSS نظرات را دنبال کنيد.

  1. Katy گفت

    Pretty good post. I just found your site and wanted to say
    that I have really liked browsing your blog posts. In any case
    I’ll be subscribing to your blog and I hope you write again soon!

  2. Katy گفت

    Loved your latest post, by the way.

می توانید از برخی قابلیت های HTML استفاده کنید

(الزامی)

(الزامی، در وبلاگ نمایش داده نخواهد شد)

یا پاسخ به این پست به وسیله ی trackback.