خسته شدم، خسته شدم از اینکه فقط ادای آدمهای خوب و جنتلمن را در بیاورم. از این که بارانی با پیرهن پارچه ای و کفش اورسی بپوشم که مثلا من هم انسان معقول و متینی هستم.
خسته شدم از این که مجبور باشم در تنهایی آرام راه بروم و هر از چند گاهی آرام نفس عمیقی بکشم و بخار کم رنگی که از دهانم بیرون می آید را تعقیب کنم که مثلا آرام و سنگین هستم.
خسته شدم از این که موقع راه رفتن اول انتهای کفشم را به زمین بکوبم و بعد قدم بردارم که مثلا انسان مهمی دارد راه می رود.
خسته شدم از اینکه به زور موسیقی کلاسیک گوش کنم و طوری نشان بدهم که انگار در نهایت راحتی و مدیتیشنم.
خسته شدم از این که در و دیوار خانه و محل کارم را پر کنم از چیزهای مربع سیاه و سفید، که آقای X گمان نکند که چیزی از هنر سرم نمی شود.
خسته شدم از اینکه بروم تئاتر و ردیف بیست و چندم سالن، پشت سر ۱۰۰ نفر آدم خیلی هاشان زبان نفهم خف کنم و صدای آن بازیگران لعنتی را از بلند گو های اربده کش و بد صدا بشنوم و در بیرون آمدن از سالن بگویم به به، چه شاهکاری، تا دیگران بفهمند خیلی روشنفکرم و زیر چشمی نگاه تحصین بهم بیندازند.
خسته شدم از این که نتوانم در زیر یک چتر با کسی راه بروم، چرا که ممکن است کسی فکری در موردمان بکند و آبرویی که به زحمت جمع کرده ام ولی قسمت نشده تا به حال خودم آنرا زبارت کنم از من نرود.
خسته شدم از این که پیش از خواب کتاب بخوانم، مگر اینکه خودم خودم را باور کنم و باورم شود که راست راستی افتخار آشتایی با چه انسان فهیم و متشخصی را دارم.
خسته شدم از این که مدام دیگران را از خودم برنجانم و به گمان خودم حقیقت گو و صادق باشم.
خسته شدم از این که وزن ساعتی را بر روی مچ دستم تحمل کنم که حقیقتاً اصلا برایم مهم نیست که آن وا مانده های همیشه خوش درونش کجا ایستاده اند، تا رنج سالها بیهودگی شان مرهم یابد، فقط و فقط به خاطر اینکه به دیگران نشان دهم که چقدر و چه قدر دقیق و حسابگرم.
خسته شدم…
از اینکه خودم نیستم خسته شدم.
آنقدر بین این و آن ماندم که هیچ کدام نیستم.
از این که هیچ نیستم خسته شدم …
خسته شدم…
…


0 نظر
از ادامه ي بحث مطلع شويد و خوراک RSS نظرات را دنبال کنيد.